تبليغاتX
غزلهای آبی




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


غزلهای آبی

جبران خلیل جبران:دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید

 

 

 

عجب روایت تلخی است

تنیدن تار غرور بر دروازه محبت

و چه فاصله کوتاهی است تا انتهای مرز بودن

سوگوار لحظه های دیروز بودن چاره کار نیست

معجزه تبسم را

امتحان باید کرد !

 

 

پ.ن : دوستای خوبم سلام

 اینکه جدیدا یه کم دیر آپ میکنم  دو تا دلیل مهم داره: اول اینکه تا خرخره درگیر درسم....  دوم هم اینکه منتظر بودم بعضی از دوستای بی معرفتم برام نظر بزارن

اصولا بنده سالی یه بار (پ.ن) می زارم... حالا دیگه خودتون حدس بزنین چه اتفاق مهمی افتاده که الان در حالی که بچه ی خواهرم بغلم خوابیده از اون طرف کتاب عربی جولوم بازه اومدم دارم مینویسم...

یکی از دوستای گلم یه وبلاگ ساخته که واقعا بهتون پیشنهاد میکنم یه سر بهش بزنین...

www.veblogggg.blogfa.com

سلام منم بهش برسونین

نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 18:32 توسط ف. غزل| |

 

 

 

 

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟

سوخته ام آیا پناهم میدهی؟

آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟

میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟

تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟

ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟

رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 20:26 توسط ف. غزل| |

 

 

 

وقتی که دیگر نبود

 

من به بودنش نیازمند شدم.

 

 

وقتی که دیگر رفت٬

 

من به انتظار آمدنش نشستم

 

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد٬

 

من او را دوست داشتم

 

 

وقتی که او تمام کرد.

 

من شروع کردم...

 

 

وقتی او تمام شد ...

 

من آغاز شدم.

 

و چه سخت است تنها متولدشدن٬

 

مثل تنها زندگی کردن...

 

مثل تنها مردن!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 23:29 توسط ف. غزل| |

سلام...

گاهی اوقات پیش میاد که آدما یاد گذشتشون میفتن... امروز روزی بود که منم یادی از گذشته کردم و سراغ دفتر خاطراتم رفتم... تصمیم گرفتم یکی از برگاشو کنار بقیه ی نگفته هام بنویسم....

 

 

 

دبستانی که بودم خانم هاشم پور معلم سال دوم دبستانم عادت داشت با صدای بلند و کشیده برامون دیکته بخونه... وقتی دیکته میخوند هر چند دقیقه یکبار با صدای مهربون اما گوشخراشی داد می زد : نقطه... سر خط... نقطه....سرخط.... و بلاخره زمان طاقت فرسای دیکته تموم می شد و خانوم معلم می گفت : برگه ها بالا!

نمی دونم چند سال از اون موقع می گذره ولی... من هنوزم صدایی و می شنوم که داره زندگی و بهم دیکته می کنه.... این صدا هر روز داد می زنه... سر خط و شروع می کنه به خوندن: درس، مدرسه، کنکور، دعوا، استرس، جدایی، کینه، سردرد، کم خوابی ... نقطه! و دوباره فردا با صدای بلند: عقب نمونید بچه ها ! سر خط.... و باز سعی می کنه چند تا لغت سخت دبگه برامون پیدا کنه و این وسطاش با حالت تهدید آمیز می گه: بچه ها حواستون باشه خوش خط و خوانا بنویسید....

اما دستهای من از نوشتن خسته شده! از صدای خانوم معلم ! از لغت های سختی که می گه بنویسیم، از اینکه هر روز تا چشمامو باز می کنم .... می گه  سر خط!

دیگه قید نمره و دست خطو زدم.... فقط چشم بسته می نویسم . همه ی امیدم به اینه که یه روز با صدای فریاد گونش فریاد بزنه: برگه ها بالا !!!...

 

22/3/1387

Time: 23

نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 19:23 توسط ف. غزل| |


Design By : Night Skin


www.irLearn.com