تبليغاتX
غزلهای آبی




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


غزلهای آبی

جبران خلیل جبران:دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید

 

 

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،


می خواهم بگویم :

 سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،


می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!


از کوچه های بی چراغ!


از این حصار هر ور دیوار!


از این ترانه ی تار...


مدتی بود که دست و دلم

 

به تدارک ِ ترانه نمی رفت!


کم کم این حکایت ِ دیده و دل،


که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،


باورم شده بود!

 

...
باورم شده بود،


که دیگر صدای تو را

 

در سکوت ِ تنهایی ام نخواهم شنید!


راستی

در این هفته های بی ترانه

 کجا بودی؟

 

بی انصافی تا این حد ؟...

 

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 16:20 توسط ف. غزل| |

 

 

 

تقدیم به دوستی که امروز روز تولدش بود

 

نگاهم كن...

 

آرام آرام مي آيد

 

تولد دختري از جنس نور

 

تولد عشق

 

آري

 

يادم هست

 

آن روز كه چشم

 

به دنياي پوچ آدم ها باز كردي

 

چشمان تيره ي من

 

به دنبال نگاه زيباي تو بود

 

و قلب پاك تو انگار با من بود

 

و صدايي كه در گوش آسمان مي پيچيد

 

دختركي پاك چون فرشته ها

 

به زمين هديه شد

 

و من آرام گريستم

 

انگار مي دانستم كه لايق روح بزرگ تو نيستم

 

و مي دانستم كه نگاهت

 

روزي خرابم ميكند...

 

 

شب تولد تو بود و من

 

ترانه تپش هاي قلب عاشق خويش را

 

تقديم سالهاي تنهايي تو مي كنم.

 

 

تولدت مبارك

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

همه ي آدم ها را دوست دارم.

آدم ها ي زيادي را خيلي دوست دارم.

اما اندكند آدم هايي كه دلم چشم بسته خاطرشان را خيلي مي خواهد.

 

امروز حس شادباش و تبريك داشتم

به همه ي دل هايي كه خداوند زندگي دوباره يشان را در نفس مسيحايي او گذاشت.

به همه ي خانواده هايي كه خداوند گرميشان را در شوق وصل كردن او گذاشت.

به همه ي عشق هايي كه خداوند سامانشان را در تدبيرهاي عاشقانه ي او گذاشت.

 

امروز حس شادباش و تبريك داشتم

 به خودم؛ به اين كه خداوند خواسته است عشق ورزيدن را بياموزم و با خرج خودش برايم معلم خصوصي گرفته سر خانه ي دلم.

 

امروز حس شادباش و تبريك داشتم

كه

امروز روز تولد توست.

 

نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 19:38 توسط ف. غزل| |

 

من امید را یافته ام

 

تازگیها سراغ روستای دور دستی را گرفته ام

 

که می گویند

 

غروب که می شود

 

دخترانش ، ته مانده هاي خورشيد را

 

از كاهگل بامها مي روبند

 

و در فانوس ها مي ريزند

 

و فانوسهايش

 

گمان مي كنند كه جانشين خورشيد اند

 

زنان آنجا ، دلشان كه مي گيرد

 

پروانه هاي مرده را

 

بر آويز پرده پولك دوزي مي كنند و مي گريند

 

...

شنيدم

 

مردان آن،  هنوز هم به سادگي يك سلام عاشق مي شوند

 

حتي پروانه ها هم به پاي هم پير مي شوند

 

...

كسي شاخه اي از بهار را نمي شكند

 

كسي تابستان را در طعم يك ميوه خلاصه نمي كند

 

هيچ پرستوئي پائيز را كوچ نمي كند

 

و گنجشك هيچ زمستاني گرسنه نمي ماند.

 

راستي تو همسفرم مي شوي؟

 

يادت هست كه گفته بودي...

 

آری ٬ من نشانی اش را یافتم

 

 

 

تقدیم به انهایی که هنوز هم دوست میدارمشان

البته این شعر از خودم نیست

نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 12:53 توسط ف. غزل| |

 

اعتراف کن

اعتراف به بودنم

اعتراف به خواستنم

اعتراف کن، تا رها شوم از این همه کنایه

بگو، بگو که تنها من بودم که در بندبند وجودت رخنه کرده­ام

بگو که هستی­ات را با من آغاز کرده­ای

وجود مرا اعتراف کن

و مرا از اتهام بی تو بودن مبرا....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 11:18 توسط ف. غزل| |

 

 

قصه ای خواهم گفت

 

در غروبی که ترنم ز وفا قهر نمود

 

و سکوت تن آن عشق به مهمانی رفت

 

قصه ای خواهم گفت

 

قصه ای تلخ ز ایام بهار

 

روزگاری که به میعاد تو پیوند شدم

 

و اقاقی سخن عشق تو با من میگفت

 

بال پروانه پیام آور عشقت می بود

 

و تو جاوید شدی

 

نقش خال لب تو اختر شبهایم می بود

 

و تو چون ماه به دنبال لبم رنگ زدی

 

قفس عشق تو امید نگاهم می بود

 

و تو جاوید خدایم می بود

 

آه... امروز کدامین سخن دیروزی؟؟؟

 

قفس عشق تو خالی ز وفاست

 

قمری عشق تو در کنج قفس

 

بس تنهاست

 

بشکن عادت دیرین ستمکاری را

 

قصه ی تلخ مرا باز شنو

 

قفس عشق به دیدار تو خون می گرید...

 

 

نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 17:18 توسط ف. غزل| |

 

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

 

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

 

ای ستاره ها که از ورای ابر ها

 

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

 

آری این منم که در دل سکوت شب

 

نامه های عاشقانه پاره می کنم

 

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

 

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

 

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

 

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

 

ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

 

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟

 

 

جام باده سرنگون و بسترم تهی

 

سر نهاده ام به روی نامه های او

 

سر نهاده ام که در میان این سطور

 

جستجو کنم نشانی از وفای او

 

 

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست

 

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

 

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

 

زین سپس به عاشقان بی وفا کنم

 

 

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

 

ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست؟

 

ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها

 

پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

 

 

                                                                    فروغ  فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 13:21 توسط ف. غزل| |

 

 

سلام دوستان...

 

امروز روزی بود که من نه ماه منتظر رسیدنش بودم... روزی که خاله شدم...

 

وقتی وارد بیمارستان شدم تا بتونم برم نی نی خواهرمو ببینم اونقدر ذوق زده

 

بودم که چند بار اشتباها آسانسور طبقات دیگرو سوار شدم... هنوزم نمی

 

تونم باور کنم که موجودی بتونی اینقدر قشنگ و پاک باشه... وقتی پرستار یه

 

تخت کوچیک چرخ دار و می زاشت تو اتاق خواهرم همه منتظر بودن ببینن

 

این مسافر کوچولو چه شکلیه... واقعا قابل نوشتن نیست... هنوز یک ساعت

 

از به دنیا اومدنش نگذشته بود که دست راستشو از گشنگی تا مچ کرده بود

 

تو دهنش... از دیوار صدا در میومد ولی از این بچه نه... چشماشو عین بچه

 

های چند ماهه باز کرده بود و بدون اینکه پلک بزنه ما رو تماشا می کرد. وقتی

 

می خواستیم بهش شیر بدیم باباش بچرو به آرومی گرفت و کنار هر دو

 

گوشش آروم اذان گفت... و جالب اینکه عزیز دل من بدون اینکه تکون بخوره

 

به صدای باباش گوش می داد... شاید باورتون نشه اگه بگم همون موقع دلم

 

میخواست رو به قبله خدارو سجده کنم... دیدنی ترین لحظه وقتی بود که

 

گذاشتیمش تو بغل مامانش تا شیر بخوره... چشمای باباش از خوشحالی

 

میدرخشید و ما هممون بی صدا به صدای نفس های قشنگش گوش میدادیم

 

... بعدم همونجا وقتی مامانش داشت گونه های گل انداختشو نوازش می

 

کرد خوابش برد...البته از اونجایی که وقتی داشتن شانس میدادن به من

 

بدبخت چیزی نرسید از چند روز قبل بطور اتفاقی به شدت گلو درد گرفتم... به

 

خاطر همینم هیچ کس نمیزاشت من به عشقم نزدیک شم....اخر سرم اینقدر

 

حالم بد شد که توی همون بیمارستان یه دکتر تشخیص داد که ریه هام به

 

شدت عفونت کرده... و با اجازتون یه طومار شربتو دارو و ده تا پنسیلین برام

 

نوشت....بنابراین به خونه تبعید شدمو الانم دارم برای شما می نویسم...

 

امیدوارم این عزیز کوچولوی من در اینده ای نه چندان دور جزء بهترینا باشه

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 19:54 توسط ف. غزل| |

 

 

دروغ  میگفت... دیگری را دوست می داشت. بارها گفتم: دوستم داری؟!

گفت: آری...

 

تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم... گفتم راست بگو تو

 

را خواهم بخشید، آیا دل به دیگری بستی؟ گفت نه   فریاد زدم: بگو راستش

 

را هر چه هست تو را خواهم بخشید و از گناهت هر چه سنگین تر باشد

 

خواهم گذشت.

 

 عاقبت با آرزوی فراوان پیش آمد و گفت: مرا ببخش دیگری را دوست

 

دارم.

 

گفتم حال سالها تو به من دروغ می گفتی اینبار هم من به تو دروغ گفتم...

 

تو را نخواهم بخشید

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 21:58 توسط ف. غزل| |


Design By : Night Skin


www.irLearn.com