غزلهای آبی
جبران خلیل جبران:دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید
برای اینکه اشتباها این شعر قشنگو به خودم نسبت نداده باشم گفتم همین الان بهتون بگم که این شعر از خودم نیست ولی برای یه دوست خیلی خیلی عزیز.... و از اون دسته حرفایی که واقعا حرف دله جای تو خالی است دوستان عزیزم سلام: این شعر برای خودم نیست ولی خیلی قشنگه، البته این نظر منه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و شرمنده از اینکه یه کم طولانیه.... ساعت ، بمان نرو دیگر زمان زیادی نمانده است باید کمی ستاره ببینیم در آسمان باید نهال خنده بکارم به روی لب تا انتهای خط راهی نمانده است تیک تاک عمر من آه.. ای دقیقه های عجول و فراری ام رخصت نمیدهید ؟ بر من چه کارهای زیادی که مانده است زین خیل آرزوی فراوان دور دست ناگه چه دیر شد زین فرصتی که نمیآیدم به دست آخر کجا شدند ایوان و چای و حوض و آن کودکی که پر از خاطرات سبز از دست رفته اند ساعت ، تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو .. باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض با چتر های بسته ، بجویم سرشک اشک ایینه ، خنده های من از یاد برده است باید دوباره بیابم نشان عشق گویی که سالهاست من با کسی ، که نه گویی که با خودم من قهر بوده ام دیگر یواشکی به دلم پر نمیکشد قاشقزنی ، به پشت پنجره قاشق نمیزند بادبادکی به اسمان سپیدم نمیرود دیگر دلم ، زروی آتش گرمی نمی پرد اینک من و دقایقی پر از شاید و اگر در انتظار چه ؟ خود نیز مانده ام بی پرده با تو بگویم عزیز دل یک شب چه کودکانه به خواب سپید و پاک ناگه چنین بزرگ ، من از خواب جسته ام در این زمانه آدم بزرگها من سخت گشته ام گویی کسی ، شبانه ، کودکی ام را ربوده است از ان همه امید و خنده و احساس پاک و ناب از لذت نشستن در حوض لحظه ها چیزی نمانده است باید شروع کنم حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام یک نقطه مینهم اینک منم برپا و استوار در اغاز خط نو خوش خط تر از گذشته آری منم ، که دفتر عمرم نوشته ام بد خط ، سیاه ، خط خورده کسی را گناه نیست اه ای خدای من از دفتر حیاتی چند برگ عمر من چند صفحه مانده است ؟ دیگر گلایه بس باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای تا هست دفتری تا مانده برگ نو باید تمام ورق های رفته را خط خورده یا سیاه دیگر زیاد برد دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم یک جعبه ابرنگ و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات ابی اسمان سرخی به گونه ها زردی به اتش و سبزی به زندگی اینک منم قلم به دست خطاط لحظه ها نقاش عمر خود ساعت نماند و رفت در این دو روز عمر پیروز ان کسی که در دفتر حیات تکلیف هرچه بود این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت…. هرشب از فریاد من بیدارند خلق اما... چه سود آنکه باید بشنود بیدار نیست چند روزیست که حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاُل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت...: ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم... چون دوستت می دارم (بهمن غره داغی) ن.ه : درسته که شعر از خودم نیست ولی از اون حرفایی که خیلی از مواقع نگفته می مونن... دل من روزنه ی تاریکیست... بر درش قابی از جنس نگاه اندکی می ایستی به غبار غم آن می نگری نخوت خواب زمستانی امید در آن می بینی قلم نم زده ی اشک پر از شکوه ی من درد تنهایی و یاُس بی صدا می گویی که ز حال دل غم دیده ی ما آگاهی... و ز من دخترکی می ماند که به سان ماهی در تن تور ستم کاری روز صید زندان شده است... قفل زندان بگشا دل ما را برهان رهگذر... دل من آب و هوایش همه خشک شوق تو خواسته ی خاک پر از قطره ی عشق تاب ماندن نیست در رهگذری بند دل را شل کن جای تو اینجا نیست من تو را بر پر پرواز امید می بینم کوله بربند ز دلم که تو را طاقت ماندن نیست با سنگ سیاه و مرا زمزمه ایست که برای رفتن بی صدا می خوانم.... سفرت خوش باشد!..
ن.ه: میدونم متنی که آپ کردم شعر نیست ولی حرفه دله... امیدوارم با نظراتتون کمکم کنید بهتر شعر بگم روز مادرو به همه ی مادران عزیز تبریک میگم و ناگهان در غروب غم افزای یک روز سرد تنها خطی از من به جا خواهد ماند وتو ناباورانه - شاید با بغضی در گلو - یگانه پرسش جاودان بشری را از خود می پرسی : اگر اشتباه کرده باشم ! حوالی خواب کودکی هایم نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند![]()
تو کجا گم کرده ای آهنگ باران را ؟!
تو کجا از مهربانی چشم پوشيدی؟!
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
می شود کيفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد
در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد
من بهار ديگری را دوست می دارم
جای تو خالی است
جای تو در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای تو در درس نقاشی
جای تو در جمع کوکبها
جای تو در چشمهای دختر خورشيد
جای تو در لحظه های ناب
جای تو در نمره های بيست
جای تو در زندگی خالی است
می شود برگشت
اشتياق چشم هايم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستی را می شود پرسيد
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بياموزيم...
![]()


حتی آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصلهات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور میکند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت جفت می شوند
غریب میمانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز میمانم
که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه مانند مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث بردهاند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم
![]()

![]()


پیاده می شوی
نگاهت
بوی باران می دهد
بارانی ات
هوای سفردارد
بی چتر
با چمدانی که نداری
به راه می افتی
به ایستگاه چندم بی خوابی ام که می رسی
روی بالشم
پی رد نفسهایت می گردم
که آواره گریه های هر شبه ام می کند
زیر این همه باران مگر
رد تو می ماند.
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
| Design By : Night Skin |


