تبليغاتX
غزلهای آبی




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


غزلهای آبی

جبران خلیل جبران:دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر بدل نکنید

 

 

ديروز: باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. .

 واما

امروز :باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر

 مرد تنها ,مي چکد

بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه

 ي تنهايي افتاده نمي

دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟ نمي فهمم, چرا

 مردم نمي فهمند که ان

 کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟؟

Image and video hosting by TinyPic

 

پ.ن: فقط میگم این متن جالب بیان دنیای امروزه نه نظر شخصی من

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 10:33 توسط ف. غزل| |

 

 

گلدسته ات


كهكشانى است


كه سياهى شهر را تكذيب مى كند


پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:


كاشى هاى ايوانت


و اين سؤال هميشه


كه چگونه مى توان آسمانها را


در مربعى كوچك خلاصه كرد.


و پنجره فولاد


التماسهاى گره خورده


و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

 

 

 

پ.ن: دوستان نمیدونم چی شد که قسمت شد با چندتا از دوستان برم مشهد... امروز مسافرم!

پ.ن: دعا که یادم نمیره اما شما هم خوبی بدی دیدین حلال کنین.

پ.ن: در ضمن به یاد همه ی برو بچه هایی که آخرین بار باهاشون رفتم مشهد هستم.

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:47 توسط ف. غزل| |

 

 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغات را 
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم
 


احمد رضا احمدی

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 11:56 توسط ف. غزل| |

 

گاهی وقتی آخر نامیدی هستی یه هدیه از طرف خدا می رسه...

یه هدیه که تورو بخاطر نامیدیت شرمنده میکنه!

راستش وقتی رتبه ها اومد فکر نمی کردم رشته ی دلخواهم توی بهترین دانشگاه قبول بشم... وقتی مشخصاتمو توی سایت سنجش وارد می کردم انتظار هر جواب ناخوشایندیو داشتم... و باید اعتراف کنم برای چند لحظه شوکه شدم! ....مدیریت و برنامه ریزی آموزشی روزانه ی علامه طباطبائی...

برای من انتخابی بهتر از این رشته وجود نداشت... کنکور برای من ۲۸۰ تا تست سخت نبود... تست زندگی بود ، تست نباختن....درگیر نشدن به بچگانه ترین بازیهایی که خیلیها تو کلاس خودمون درگیرش شدن... تست نامید نشدن، امتحان اراده... ولی خب من خیلی جاها درصد خوبی نزدم و حالا میدونم این قبولی نتیجه ی لطف اونیه که اون بالاست و گر نه تلاش من در این حد نبود...

خدایا مثله همیشه .... ممنون! 

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 12:5 توسط ف. غزل| |

 

 

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم...

 

پ.ن: از اینکه دیر آپ کردم و یه مدت جواب دوستان رو ندادم شرمنده... ممنون از نظراتتون

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 13:27 توسط ف. غزل| |

 

 

یادش بخیر...

 

گذشته را می گویم ...

 

همیشه قلپ ، قلپ ، آب می خوردم به امید آن که روزی دریا شوم...

 

اما بعد ها از ماهی سیاه کوچکی شنیدم که می گفت...

 

برای دریا شدن باید غرق شد ...

 

می شوم ....

 

حال آمده ام ...

 

دریا مرا پس نزن....!

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 11:4 توسط ف. غزل| |

 

 

آسمان ببار

تاوان چه را می پردازی؟

که اینگونه بغض سنگین سکوت را بلعیده ای؟

ببار

نه برای من ، نه برای ما

نه برای کویر دلان سیراب

به انگیزش خورشید و افق بیاندیش

به پاکی اولین گریه ی نوزاد

به سبزی نخستین شکوفه ی بهار

آسمان ! ببار

شاید سپیدی برف تیرگی ها را بشوید

شاید ما مهره های مشکی شطرنج را رنگ دیری ببخشد

شاید....

فراموش کاران را هدیه ی خاطره ببخشد!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 13:34 توسط ف. غزل| |

 

 

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت می جنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع
!
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

 


پ ن: دوستان عزیز محض رفع سوء تفاهم باید بگم این شعر بیانگر عقیده ی من نسبت به عشق و دوستی نیست. این شعر حرف جامعه ی امروزی به هر نوع رابطه ایه!

امیدوارم با نقد وبلاگم کمک کنید بهتر آپ کنم

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 21:11 توسط ف. غزل| |


Design By : Night Skin


www.irLearn.com